ادامه داستان خودمان (داستان مسافرت پدر)

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    آرشیو مطالب

    برچسب ها

    ادامه داستان خودمان (داستان مسافرت پدر)

    تاريخ : جمعه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۲

    خب به اينجا رسيديم كه پدر به خانه رسيد و پسر كوچكش را تنها يافت.

    لينك قسمت اول

    ابتدا از پسرك پرسيد: پسر جان مادرت كجا رفته؟

    پسر سرش را پايين انداخت باچشماني اشك آلود پس از قورت دادن بغضي كه گلويش را مي فشرد گفت: پدر جان مادرمان مريض شد و چون نتوانستيم درمانش كنيم به رحمت خدا رفت. پدر جاخورد و با ناراحتي توام با تعجب پرسيد مگر به فكر درمانش نبوديد ؟ پسر گفت: چرا !!!بوديم. ولي پول و هزينه درمان را نداشتيم. پدر به خود آمد و گفت من كه برايتان پول فرستاده بودم. مگر نامه ام نرسيد پسرك گفت چرا نامه تان رسيد و ما نيز هر روز به ياد شما آن را ميبوسيديم. 

    پدر بي معطلي سراغ خواهر پسرك را گرفت و پسرك با ناراحتي گفت با آن پسري ه خواستگارش بود ازدواج كرد بعدا كه او معتاد شد و چون اذيتش ميكرد از او جدا شده و الان در تيمارستان شهر بستري است. پدر گفت من كه گفته بودم با او ازدواج نكند مگر نامه من را درست نخوانديد. 

    پسرك گفت چرا پدر نامه ات را درون پارچهاي پيچيده و هر روز نگاهش كرده و به ياد شما مي افتاديم.

    مرد كمي فكر كرد و سپس خبري از پسر بزرگ خويش و برادر پسرك گرفت. مرد كه از اين همه اتفاق تعجب زده و حيران بود رو به فرزند خود كرد و گفت برادرت كو؟ حتما سر كارش است درسته؟

    پسرك نگاهي به پدر كرده و با اهي كه خبر از سوز دلش مي داد گفت او هم با آن رفيقش گشت تا اينكه روزي فهميديم معتاد شده و كار از كار گذشته بعد از دعوا و مرافه از خانه رفت و ديگر خبري نيست مردم ميگويند كه شايد تا حالا در جوبي افتاده مرده و بعضي نيز ميگويند حتما كشته شده ولي خبر درستي نيست.

    پدر با ناراحتي و تعجب گفت من كه در نامه گفته بودم با آن رفيقش نگردد او ادم درستي نيست حتي شعر هميشگي خودم را نيز ذيل نصيحتم برايش نوشته بودم. مگر نامه مرا نخوانديد.

    پسرك گفت همين كه نامه امد مادر در را باز و نامه را باز كرد و يكي يكي نامه را از مادر گرفته و ميبوسيديم در آخر هم در دستمالي پيچيده و نگه داشتيم هنوز هم هست. 

    پدر گفت آخر مگر ميشود نامه كجاست پسر گفت در تاقچه گذاشته ايم پدر به طرف تاقچه رفت ناگهان چشمش به قرآن روي رحل تاقچه افتاد كه در دستمالي پيچيده شده . ناگهان به فكر رفت و يادش آمد هميشه قرآن را برداشته ميبوسيد و در تاقچه ميگذاشت . لينك قسمت اول


    برچسب‌ها: آق والدين, پسرك, پدر, مسافرت
    نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت: 3:36
    برچسب‌ها :
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها